معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 154447
تعداد نوشته ها : 113
تعداد نظرات : 866
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

شب هر لحظه تاريك و تاريك تر مي شود . ظلمت بر چهره ي شهر سايه افكنده و زمين در هياهوي سكوت محو شده است.در سرزميني كه فقط ماه روشنايي اش را به خاك هديه كرده است،و خيابانها در سكوت خود سرگرمند،چهره اي به سويم قدم بر ميدارد.
در صحنه ي نيمه تاريكي كه درجلوي روشني خيره كننده اي قرار دارد قدمهاي آرامش راه را به كندي مي نوردد.بي اختيار به تماشايش مي نشينم،از جزئيات چهره اش هيچ چيز بر من نمايان نيست.اما از لباسهايش كه افق را محو كرده است،مي توان حدس زد كه او دختريست كه به سوي مقصدي روانه شده است.
نگاهم را از پيكرش مي گيرم و در حالي كه پاي خم شده ام بر تنه ي درخت استوار شده،سرم را نيز به درخت تكيه مي دهم.
حضور سرما را در مغز استخوان هايم احساس مي كنم.اما لباسهايم رنگ و بوي تابستاني دارند.اين شب براي من به تلخي و آرامي در گذر است. دختري كه افق را پيموده است،هر لحظه به من نزديك و نزديك تر مي شود بدون اينكه حضور مرا در آن حوالي احساس كند.
در حالي كه ترس در حركاتش به وضوح نمايان بود،گامهاي لرزانش را تند تر بر ميدارد تا زودتر به مقصدش برسد.در اين سكوت وهم برانگيز،حتي صداي خش خش برگ خشكيده اي،مي توانست حضور خطر را در هر ذهني تداعي كند
نميدانم در سرش چه ميگذرد! در اين تاريكي به كجا مي رود! چه كسي چشم انتظار اوست! و ...
اما سرما سوالاتي كه از سر ناچاري در ذهنم نقش ميبندند را يكي پس از ديگري از خاطرم محو مي كند.و من بي هيچ منظوري دوباره نگاهش مي كنم.هنوز هم صورتش برايم مبهم است.باز هم روي بر ميگردانم و نفسم را در دستانم «ها» مي كنم.او هم اكنون در چند قدمي من است.و با ديدن چهره ي مردي كه تاريكي چهره اش را پوشانده،از ترس توان تصميم گيري را از دست مي دهد.چند گامي را به عقب بر مي دارد و در حالي كه لبخند تلخ من چشمانش را لبريز كرده بود،با گامهاي سريعش از من دور مي شود.و در حالي كه گه گاهي به پشت سرش نگاه مي كند،فقط به دور شدن از من مي انديشد.گويي مقصدش را از ياد برده است.
اما من ..... من به چيز ديگري مي انديشم.من به فردا مي انديشم...به خورشيد.....من به روشنيِ فردا مي انديشم. آنجا كه هيچ هراسي نيست، هيچ اضطرابي نيست و هيچ شبهه ي ترسناكي ...

 

 

 

... اسماعيل رضواني خو ...

بهار 1385 

X